Wednesday، July 15، 2009

tazegia ye raghib-e sarsakht ro didam,ke lab'haye kheily kheily gondeii dare o hamin mano mitarsoone

Friday، June 19، 2009

:(

چقدر تلخه اين روزها..


Thursday، April 23، 2009

اشكهايش

من عاشق اشکهایی هستم که فقط برای چند لحظه به چشم می دوند، اشکهایی که اگر انسان روبرویی ات به اندازه کافی بفهمد،‌ دنیایی حرف را از عمق دل به چشم می کشانند و به همان سرعت هم دوباره جذب دل می شوند... من عاشق حرفهایی هستم که فقط چشم می تواند بزند، عاشق چشمهای مرطوبی که اشکهایشان را همه جا و برای همه کس رو نمی کنند


http://blog.35dg.com/?id=771

Thursday، March 26، 2009

كفش و كلاه ميكنم و
به دزدي گردو ميروم
دستم بشكند اگر
گردوهاي سهمم را
دانه دانه برايت نشكنم


فرهاد شاهمراديان،شاعر ايلامي

Wednesday، February 11، 2009

Sherek

يك ساعت براي آقاي قناد از شرك و دلاوريهاش تعريف كني تا قشنگ حسشو بگيره و يه كيك شرك واقعي
بيافرينه،آخرش هم بري ببيني يه شبح حاضر كرده .
قسمت درد آور قضيه اينه كه كلي به خودش داشت افتخار ميكرد موقع تحويل كيكه


Tuesday، February 10، 2009

:))

چقدر مزه ميده وقتي خواهر فوق تنبل آدم ميخواد بره از يخچال واسه خودش يه چيزي برداره ،يه دفعه يه تخم مرغ گنده پرت بشه پائين و ايني بشه كه اينجاست..ها ها




Tuesday، February 3، 2009

يك روز شايد.......

يك روز شايد آبي بپوشم
دريا شوم
يك روز شايد سبز بپوشم
درخت شوم
اصلا نميشود فهميد عزيزم
يك روز شايد سفيد بپوشم
مال تو شوم



ناظم حكمت

Sunday، February 1، 2009

از وبلاگ anidalton.blogfa.com

من نفهميدم چگونه است كه30 ساله شدن انقلاب نشانه بالندگي آن است و 30 ساله شدن يك دختر نشانه ترشيدگي او !؟

Monday، January 26، 2009

يه عاشقانهء ژاپني..

به تر آن كه هرگز نبينم ات
در روياهاي خويش
تا بيدار شوم و جست و جو كنم
دستاني را كه حضور ندارند

اوتومو نو ياكاموچي

Thursday، January 22، 2009

مرا ببخش

فقط خواستم بگويم / آلوچه هائي را
كه در يخچال بود / خورده ام

شايد آن ها را / براي صبحانه
كنار گذاشته بودي

مرا ببخش / خوشمزه بودند
خيلي شيرين / و خنك


از ويليام كارلوس ويليامز

Wednesday، January 14، 2009

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.

باید نرم دم بکشد.

باید انتظارش را بکشی.

باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.

آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.

باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.

خوب نگاهش کنی.

عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش

و زندگی کنی

Saturday، January 10، 2009

از آندره مالرو

«به نظرم می‌رسد که من یک تیر چراغ هستم که هر که در دنیا آزادی دارد، می‌آید رویش می‌شاشد.»

Wednesday، January 7، 2009

پدر موسيقي چاي شيرين مي نوازد
نواي خوش آهنگ قديمي
پدر مي نوازد و مادر مي رقصد
من لبريز و مهربان ذوق زده ام


ابوالفضل ابراهيم شاهي

Tuesday، December 23، 2008

از فیلم دلشدگان

یه نفرائی تو دنیان به هزار نفر می ارزن

Wednesday، December 17، 2008

بدجوری به این آقا سرایداره حسودیم میشه وقتی چکمه های لاستیکی سیاهشو پاش میکنه و میره باغچه رو آب میده و حیاط رو آب پاشی میکنه و سوت میزنه و بوی خاک میپاشه رو صورتش و من پشت پنجره ضعف میکنم که کاش اون چکمه های لاستیکی سیاه پای من بود و اون پائین دور از چشم همهء همسایه ها، حیاط رو روزی ده بار خیس خیس میکردم و هی چائی دم میکردمو زندگی میکردم.
ولی خب از اینجا به بعد رو دلم میخواد برگردم تو اتاق خودم تا اون اتاق سرایداری تاریک که پنجره هاش رو به پارکینگ باز میشه..

Sunday، November 23، 2008

چهره ات در برگها نهان بود
برگهارا یکی یکی چیدم تا به کنارت بیایم
آخرین برگ را که چیدم،رفته بودی،آنگاه
از برگهای چیده شده گلتاجی بافتم
کسی را نداشتم تا به او بدهم آنرا
بر تارک خود آویختمش

یانیس ریتسوس


پ.ن:خیلی خیلی کیف می ده وقتی باد می آد و بارون می آد و پائیز می آد

Thursday، October 23، 2008

یه شعر از فخری برزنده

کسی که من دوستش دارم
و خيلی بيشتر از خيلی دوستش دارم
هيچ هم مرا نمی‌خواهد!

خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسيدنت

فقط بلند «نه» نگو
بگذار هنوز خيال کنم
بادها برای من می‌وزند

Wednesday، October 1، 2008

سال‌های سال بعد..روزی

با حسرت به خود خواهم گفت

در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من

آری - من راهی- را در پيش گرفتم که رهگذر کمتری داشت

و تمامی تفاوت در همين بود


رابرت فراست

Friday، September 19، 2008

از ترانه If you go away ،از Jacques Brel

رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!

رهايم مکن!
ديگر نمي‌گريم
ديگر نمي‌گويم
تنها پنهان مي‌شوم
تا تو را ببينم
كه مي رقصي و مي خندي
تا به تو گوش فرادهم
كه مي خواني و مي خندي
بگذار تا
سايه‌ي سايه‌ات شوم
تا سايه‌ي دستت شوم
يا نه حتي بگذار تا سايه‌ي سگت شوم
اما، اما رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!
رهايم مکن!

Friday، July 4، 2008

:(

تو را نادیدن ما غم نباشد

Saturday، May 24، 2008

به یادآور باربارا

باربارا
به یادآور باربارا
آن روز را که یکریز بر برست باران می‌ریخت
و تومی‌رفتی
خندان شکوفان شادان
سراپا خیس
زیر باران
به یادآور باربارا
یکریز بر شهر برست باران می‌ریخت
و من در کوچه‌ی سیام
از کنارت گذشتم
تو خندیدی
من هم خندیدم
به یادآور باربارا
تویی که نمی شناختمت
تویی که نمی شناختمی
به یادآور باربارا
آن روز را هرچه بودی به یادآور
از یاد نبر مردی را که زیر سردری پناه می‌جست
و نامت را صدامی‌کرد
باربارا
و تو زیر باران به سویش دویدی
سراپا خیس شکوفان شادان
ودر آغوشش خزیدی
همین را به یادآور باربارا
از من نرنج اگر تو صدایت می‌کنم
من هر کس را که دوست دارم تو صدامی‌کنم
حتا اگر فقط یک بار دیده باشم اش
من همه‌ی کسانی که همدیگر را دوست دارند تو صدامی‌کنم
حتا اگر نشناسم شان
به یادآور باربارا
از یاد نبر
این باران هوشیار و خوش بخت را
بر چهره‌ی خوش بخت تو
بر این شهر خوش بخت
این باران بر دریا
بر زرادخانه
بر کشتی ی کنار بندر جزیره‌ی اوئه سان
آه باربارا
چه نکبتی ست جنگ
وحالا چه برسر تو آمده
زیر این باران آهن آتش فولاد خون
و آن که ترا در آغوش می‌فشرد
عاشقانه
آیا مرده مفقود شده یا هنوز زنده است
آه باربارا
یکریز بر برست باران می‌ریزد
هم چون گذشته ها
اما نه دیگر چون گذشته نیست
همه چیز ویران شده
این باران ماتم وحشت واندوه است
حتی رگبار توفان آهن فولاد خون هم نیست
فقط ابرهایی هستند که
می غرند
مثل سگ ها
سگ هایی که در سیلاب شهر برست گم می‌شوند
ومی‌روند و در دوردست می‌پوسند
در دوردست دور خیلی دورتر از برست
شهری که هیچ از آن به جا نمانده است

شعری از ژاک پره ور

شب یلدا

شب یلدا خونهء یکی از فامیلها.محصولی مشترک از من و مامان و خاله

Kobo abe

در یک روز سرد که حتی رویا هم منجمد میشد؛یک خواب وحشتناک دیدم.

یک روز بعدازظهر کلاهش را سر کرد و رفت و من پشت سر او چفت در را انداختم/.

Kobo abe

حاجی فیروز

حسابی منتظر این حاجی فیروزای بامزه ام.همچین قر میدن انگار نه انگار ستون فقراتی هم وجود داره.کوچیک بودم حدود پنج ساله یکیشون تو خیابون آرژانتین اومد سراغم .از دندونسازی اومده بودم . ترسیده بودم هی قائم میشدم پشت این و اون.اون میگفت ارباب خودم سرتو بالا کن..ارباب خودم یه نگا به ما کن..

منم همونجا اولین لگد رو به بخت خودم زدم و در رفتم!

شب عید

تو فروشگاه لباس زیر خانوما شورت میخریدن.از این چند تائی ها تو یه بسته ای ها.خانوم صندوقداره هم تند تند حساب می کرد میگفت به شادی مصرف کنید :))

یه شمع

بهتره به جای لعنت فرستادن به تاریکی ؛ یه شمع روشن کنی!
شعار انجمن کریستوفر

شعر

گوش کن
باد می آید

گوش کن برف می بارد

گوش کن
رودخانه را
دریا را

گوش کن درونت را
در سکوت درونت کسی ؛ پرنده ای ؛ حلزونی شاید
یا که پروانه ای در پیله از تو چیزها می داند

هیچ به او گوش داده ای ؟
ساکت باش ؛ گوش کن
میگن پستچی نامه های عاشقانه رو میخونه ..
از یه فیلم

: سیگار پشت سیگار ..چه خبرته !؟

ــ من زیاد نمی کشم.پارسال شروع کردم آدامس خوردن.چون دوستم دونا با آدامس سیگارو ترک کرد.
می گفت خیلی کمک میکنه..بعد خودم امتحان کردم.ولی به جاش به اون عادت کردم.الانم سیگار میکشم که آدامسو بذارم کنار..الان ده روزه آدامس نخوردم..
بی خوابی در سیـــــــاتل

- من ترجیح میدم یه نفرو ببینم و ازش خوشم بیاد..نسبت بهش احساس پیدا کنم..ازش دعوت کنم با هم قهوه بخوریم..

: پیتزا نه ؟

- حتما که نباید شام باشه.ممکنه وقتی رسیدی وسط شام بگی عجب غلطی کردم!اما اگه قهوه باشه و از طرف خوشت بیاد میتونی دعوتش کنی برای شام ..
یا اگه خوشت نیاد می گی خــــب ...خیلی خوشحال شـدم !

بعدشم میری دنبال کارت.فهمیدی !؟

Friday، May 23، 2008

خونه گلی

صبح داشتم از دم یه مغازه رد می شدم یه خونه گلی دیدم. وایسادم نیگاش کردم. عاشقش شدم. خریدمش. الان رو میز کارم. درست کنار دستم.
خونه گلیم شیرونی داره، انباری داره، آغل داره. اتاق زیر شیرونی داره و دوتا هم پنجره. یه ایون کوچیک هم جلوش داره.
عجیبه این خونه یه حس فوق العاده بهم میده. گذاشتمش رو میزم هر چند وقت یه بار نیگاش می کنم و از بودنش از حضورش لذت می برم. منو یاد مادربزرگها و پدربزرگهام می ندازه اونام قطعاً تو همچین خونه ای زندگی می کردند. شاید تو یه کوه،وسط یه جنگل یا تو کویر...
امروز که داشتم خونمو میاوردم سر کار بارون گرفت و الان خونم یه بوی خوب میده. تا حالا بوی خاک بارون خورده رو حس کردید؟ خونم اون بو رو میده و منو مست می کنه.
خونم اینجاست روبروی من و عجیب حسهای خوب بهم میده.
کاش می تونستم این خونه رو ببرم یه جائی وسط کویر، توی جنگل، توی کوه بزارم و توش زندگی کنم. بعد آروم همه انسانهای رو که زندگی آرامش رو ازشون دزدیده دعوت کنم خونم. بیان دو دقیقه بشینن، من کتری رو از روی هیزمها، هیمه ها، چوبها بردارم و از توی همون کتری سیاه براشون چائی بریزم، با هم بخوریم. دستشون رو بگیرم تو دستم تو چشاشون نیگاه کنم و بگم مرسی که اومدی، دوستت دارم. اونهم شادمانه دستهای منو فشار بده و بره. با حسهای خوب بره.
شبا همه بیان دور آتیش بشینیم قصه بگیم، فارغ از مزخرفاتی که هر لحظه از اون صفحه لعنتی روی سرمون می باره، فارغ از هر بوق و سرو صدا و ترافیک ... دور آتیش با هم بشینیم. چای بخوریم، سیب زمینی بزاریم لای آتیش و قصه بگیم، داستان بگیم. بیخیال همه اون بحثهای صدمن یه غاز راجع به اصالت هنر ، اخلاق علمی، سینما یا ... قصه بگیم آواز بخونیم و بخندیم ...
خونه من اینجاست ... خونه گلی من ... خونه گلی ما ...


پ.ن: متن از وبلاگ رختکن خاطرات هست.siminak و s و TERMEو bamdad و Shift عزیز ممنونم از همهء حسهای خوبی که با نوشته های لطیف و آرومتون بهم میدید ..
مامان،چند روز پیش دستم به نافم خورد
و راستشو بخوای همین منو برد تو فـکر

عجیبه که یه ناف کوچولوی مسخره آدمو
تو فکر یه رابطهء به این مهمی ببره،

رابطه ای که یادم میندازه چه طوری
اینی شدم که هستم!

اولی که تاتی کردم تو نزدیکم بودی
و
خیلی شبیه اولین دفه ای بود که یاد گرفتم نانای کنم..

وقتی همه میگن من به تو رفته م
خیلی کیف می کنم،راستم میگن!هم چشـمامون عین همه،هم دماغامون
و خوب که نیگا کنی،می بینی که
حتی انگشتای پامونم عین همه
...
متشکرم که میذاشتی یه بچهء دو سالهء لپالو بیفته به جون عزیزترین مال و اموالت
متشکرم که هر وقت میخواستم دید بهتری داشته باشم بغلم میکردی
و چه بسا که این کار زیادم برای پشتت خوب نبود،مامان!

و از همه چیز و همه چیز مهمتر این بود که
یاد بگیرم توی لگن جیش کنم ،مامان!

.بخشی از کتاب مامان جون برای همه چی ازت متشکرم.از،برادلی ترور گریو

دستکش صـورتی

نمیفهمم ،این که غذا تو چه بشقابی سرو بشه انقدر مهمه که هر چی ظرف پیرکسه رو میز جمع میکنن و بعد غذاها رو توش میل میکنن و با دو تا دستکش صـورتی میدن به من!
لب پر هم نباید بشن!

بعدها خونهء خودم،از زودپز گرفته تا آرام پز میخوام یه بار مصرف ببرم..

پی نوشت:امروز عین کـوزت،ظرف شستم!
دلم گرفته..میشه یه کم برام فلوت بزنی،یه جور که بهتر شم..

Thursday، May 22، 2008

وقتی با ذوق و شوق یه قاصدک برمیداری،آرزوهاتو میچینی تو ذهنت و آروم تو گوشش میگی،و میفرسـتیش بره.. .. .. .. چقدر باید صبر کنی!؟

زنده باد زن کچل

هی! زن مو زرد همه پولهاتو میزنه به جیب،
چشماش ممکنه گرم باشه ولی قلبش حتما سرده،
سنش که میره بالا،وزنش هم میره بالا،
از زن مو زرد ، خودتو دور نگر دار!

زن مو سیاه، از اشتیاق میسوزه،
اما همچین که ازدواج کردین،یهو ازت خسته میشه،
از زن مو سیاه،خودتو دور نگر دار!

اما زن مو سرخ،جیغ میکشه و
خونه رو مرتب نمیکنه،اتاقارو جارو نمی کنه و
وقتی که می خوابه،خرخر می کنه،
از زن مو سرخ خودتو دور نگر دار!

اما زن کچل!اون تو رو همیشه دوست داره،
می تونی با خیال راحت بزنیش،ولی اون پیشت می مونه،
چون خودشم خوب میدونه که هیچکس نمیاد بدزددش،
زنده باد زن کچل!

..سیلورستاین..

Sunday، May 18، 2008

لبخندی مرموز که دنیا رو سر کار گذاشته!


" لبخند ژوکند " ناشی از باردار بودن مونالیزاست.
شروین نولند استاد دانشگاه ییل که کارشناس نقاشی و آثار " لئوناردو داوینچی " است , نظریه خود را چنین مطرح کرد.
به گزارش خبرگزاری ایتالیا طبق گفته ’ نولند تنها یک دلیل برای لبخند ناشی از رضایت شخص نشسته وجود دارد و آن اینست که وی در آستانه تولد یک کودک بوده است.
بحث نولند که زندگینامه داوینچی را نوشته این است که مونالیزا حلقه بدست ندارد.میگوید که تمام زنان ثروتمند بویژه هنگام نشستن برای کشیدن پرتره از آنان , حلقه بدست دارند و " مونالیزا " به این علت که انگشتانش ورم داشته این حلقه را از دست بیرون آورده.
پیش تر سال (9591) یک پزشک انگلیسی بنام " کنت دی کیل " گفت که در گردن مونالیزا تورم غده تیروئید که نتیجه بارداری است مشاهده میشود.
گفتنی است این نقاشی همچنان به عنوان یک معما باقیمانده و باعث ارائه نظریات مختلفی شده است که از آن جمله نظر بحث انگیز و عجیب " کامیل پانیا " فیمینیست آمریکایی است که معتقد است
" مونالیزا " با لبخند سرد و ستایشگرانه خود میگوید " ضرورتی برای وجود مردان نیست "

به نقل از روزنامه " ایران "
.............................................................................

بیـن خودمــون بمونه خودم شنیــدم که بعضیــا میگفتن مونالیــــــــزا خواجه بوده !!




.....

اینم چند تا از اتودهایی که " لئوناردو داوینچی " از مونالیزا زده تا یکیش رو برای اجرای اصلی انتخاب کنه و من از زیر دستش کش رفتم !



نظر این فیمینیسته خیلی فیلســـــوفانست..

عصر سیاست

ما بچه های این زمانه ایم
و عصر ، عصر سیاست است.

چه بخواهی چه نخواهی
ژن هایت سابقه ی سیاسی دارند
پوستت ته رنگ سیاسی دارد
سکوتت چه بخواهی چه نخواهی
سیاسی تعبیر می شود.

حتی هنگامی که از باغ و جنگل میگذری
گام های سیاسی یر می داری
روی خاک سیاسی.

حتی لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسی ات افزوده شود.
کافی ست نفت باشی،علوفه یا مواد بازیافتی!!

گزیده ای به اختصار از ویسواوا شیمبورسکا
هیچ کس کیک نپخته..
هیچ کس سرش رو بالا نمیکنه..
تا یه ستارهء تازه توی آسمون ببینه!
هیچ کس حرفای قشنگ قشنگ نمیزنه،
هیچ کس هدیه نمیده..
هیچ کس سفره هفت سین دوست نداره...
البته سه ماه بعد از عید منظورمه!

..شل سیلورستاین ..
کربلا هم شده مثلث برمودا..! اگه من جای ملت بودمو میخواستم سفر آخرم رو برم حتما مثلث برمودا رو انتخاب میکردم..باید هیجانش بیشتر باشه..!
چند تا !چقدر!!
این در بزرگا چند تا شترق میکنن؟
ــ تا خودت چقدر محکم ببندیشون؟

این قرص های نان هر کدوم چند تا تیکه میشن؟
ــ تا خودت چه اندازه کوچیک کوچیک ببریشون !

یه روز خوب خدا چقدر میتونه خوب باشه؟
ــ تا خودت در اون چقدر خوب زندگی کنی !

توی دل دوست چقدر عشق میتونه باشه؟
ــ تا خودت چقدر نثارش کنی !

شل سیلورستاین
تو را به راستی
تو را به رستخیز
مرا خــراب کن!

که رستگاری و درستکاری دلم
به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من
به این شکستهای بی بهانه بسته است..

*قیصر امین پور*
هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد.

هیچ روزی تکرار نمیشه
دو شب شبیه هم نیست
دو بوسه یکی نیستند.
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.

هستی ــ پس باید سپری شوی
سپری می شوی ــ زیبایی در همین است!!

*ویسواوا شیمبورسکا*

Thursday، May 18، 2006

همه’ چیزایی که نگفتم

من نگفتم : " اين كارو نكن . "
وقتی كه چمدونتو بستی كه بری.
من نگفتم : "برگرد پيشم , عزيزم ,
بيا يه بار ديگه منو امتحان كن .
"وقتی اون از من پرسيد كه دوستش دارم يا نه,
من فقط نگاه كردم.
اون رفت و من الان توی گوشم ميپيچه
اون چيزايی كه نگفتم.
من نگفتم : " منو ببخش,
چون نصف اشتباها مال من بود .
"من نگفتم : " ما دوباره سعی می كنيم,
چون چيزی كه ما ميخوايم عشقه و
وفاداری و زمان ."
من گفتم :" اگه اين راهيه كه تو ميخوای ,
من جلوتو نميگيرم."
اون رفت و من الان ميشنفم
همه’ چيزايی كه نگفتم.
من نگفتم :" پالتوت رو بذار كنار,
الان يه قهوه درست ميكنم و با هم صحبت ميكنيم."
من نگفتم :" راهی كه ميخوای بری طولانيه
تو هم تنهايی و جاده بی انتها."
من گفتم :"خداحافظ, شانس به همرات ,
به سلامت..." و اون
منو ترك كرد تا زندگی كنم با همه’ چيزايی كه نگفتم.
من, اونو توی بازوهام نگرفتم و
اشكاشو نبوسيدم.
من نگفتم :" زندگيم بی معنی ميشه,
اگه اينجا نباشی."من فكر كردم به كارهايی كه ميشه كرد ,
وقتی آزاد باشم.
ولی امروز , كاری كه ميكنم , شنيدن
همه’ چيزاييه كه نگفتم.
" شل سيلوراستاين "